>

برای دریافت جدید ترین مطالب وبلاگ .::♥من که عاشقم ♥::. در ایمیل خود ثبت نام کنید

به گروه من که عاشقم بیاید با عنوان جدید دلنبند که تش تلخیه

به اولین پست وبلاگ مراجعه کنید ممنون میشم

کانال من که عاشقم

 
نوشته شده توسط تنها در ساعت 15:13

حالا مدتی ست

ذهنم را خالی کرده ام

از خیال

و دلم را از امید

نشسته ام لب ایوانِ روزمرگی

و نگاه می کنم

به این روزها

که برای خودشان می روند

رسیده ام به بی حسی

به بی تفاوتی....

رسیده ام به حس برگی که می داند

باد از هر طرف که بیاید

سرانجامش

افتادن است...!


دلتنگــــــــم...
نوشته شده توسط تنها در ساعت 15:10


دلتنگــــــــم

بــــرای کســـی کـــه مـــدتهـــاست

بــــی آن کـــه بــــــــاشد

هـــر لــحظه

زنــــــدگی اش کـــــرده ام .....!


نوشته شده توسط تنها در ساعت 15:8


در سـکـوت ِخـلوت ِشـب ،

عـالـمی داریــم بـا هـم ...

من ز ِسویی ،

دل ز ِسویی ،

دیده ی گـریِــان ز ِ سویی ...!


بخند...
نوشته شده توسط تنها در ساعت 18:22
لـیـاقـت مـی خـواهـد [شـریـک شـدن]
تـو خـوش بـاش بـ ه هـمـیـن [بـا هـم بـودن هـای امـروز] ,
مـن خـوشـم بـ ه [خـلـوت تـنـهـایـی ام ]
تـو بـخـنـد بـه [امـروز]
مـن مـیـخـنـدم بـ ه [فـرداهـایـت]


گفتی...
نوشته شده توسط تنها در ساعت 18:18

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر من و گوش به من کن
گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست


نمے دانے....
نوشته شده توسط تنها در ساعت 18:50
نهـ نمے دانے ...
ـهیچکس نمے داند پشت ِاین چهره ے آرامـ در دلمـ چهـِ مےگذرد ؟!
نمے دانے ،
کسے نمے داند این آرامش ظاـهــــــر و این دل نـــــــا آرامـ چقدر خستهـِ امـ مےکند .


نوشته شده توسط تنها در ساعت 18:45
در هَمیـــن خـــانــه ی بَغـلــی بـــاشــی یـــا قـــاره ای دیگـــر ،

چـِــه فـَـرقــی مــی کُنــد وَقتــی کِنــارمـ نیستــی؟!


نوشته شده توسط تنها در ساعت 18:36
گفته بودم میکشمت آخر ...
امروز ....
دم غروب ....
وقت اذان ....
دلم را با اشک آب دادم ...
رو به قبله خواباندمش ...
یکـــ ... دو ... سه ...
تمام شد ...
دیگر بهانه ات را نمی گیرد
!


نوشته شده توسط تنها در ساعت 18:31
کجای این دنیا ...
پشت کدامین پنجره میتوان ایستاد
و به تو فکر نکرد
...
.
.
.
عرق نشسته بر شیشه ها
انگار پنجره
شرمنده است به جای تو
از بس چشم به راهت مانده ام


نوشته شده توسط تنها در ساعت 18:26
قوانین فیزیك را به چالش كشیده اي !

جایت خالیست ٬

ولی هوایت..

در دلم ٬

وزن سنگینی دارد ...!


نوشته شده توسط تنها در ساعت 18:25
گاهے اوقات
شاید تنها شادے زندگے ام این است
که هیچ کس نمے داند تا چه حد غمگینم


نوشته شده توسط تنها در ساعت 18:20
دلتنگـی، پیچیــده نیســت.
یک دل..
یک آسمان..
یــک بغــض ..
و آرزوهــای تـَـرک خـورده !
به همین ســادگـی
...!


جاده .....
نوشته شده توسط تنها در ساعت 12:9


تنها رفتن در اين جاده
در اين جاده سرد و بي انتها
بدون كوله باري از عشق
بدون تو
دشوار است
ومن تنها تر از هميشه
خاطره هاي ياد تو بر دوشم سنگيني مي كند
مي دانم كه نخواهي آمد
اما من باز هم منتظرم!


نوشته شده توسط تنها در ساعت 12:8
میدانی...

چه لذتی است...

وقتی شب ها

بی هوای بی هوا

راه گم می کنند رویاهایت

حوالیِ کابوس های شبانه من ...


نوشته شده توسط تنها در ساعت 12:6
شــــــــبگردی می کنــــم.

اما صدای نفــــــــــــس هایـــت را از پشــــــــت

هیچ پنــــــــــــــجره و دیواری نمیشـــــــــنوم

آســوده بخواب نازنیــــــــــــنم

شـــــــــ ــ ـ ـــــــهر در امن و امان اســـــــت

تنها خانه ی من اســت که در آتــــش میســـــــــــــــــوزد. ..


من صبورمـــــــــــــــــــــــــ......
نوشته شده توسط تنها در ساعت 18:3



من صبورم اما...

به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم

اگر شادی زیبای تو رابه غم غربت چشمان خودم میبندم

تو نمی دانی چقدر با همه ی عاشقی ام محزونم

و به یاد همه ی خاطرهات مثل یک شبنم افتاده به خاک مغمونم

من صبورم اما...

بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند میترسم

من صبورم اما...

این بغض گران صبر نمی داند چیست !!!!



نوشته شده توسط تنها در ساعت 18:49
نفست چقدر شبیه مردمک چشمم دودو … می زند
ترسیده ای ؟
خسته ای شبیه خودم؟
و هراسان شبیه ثانیه ها
سنگین مثل دقیقه ها و ساعتها را…
راستی قولهایت را به چه قیمت به عبور زمان فروخته ای؟
من هنوز کنار رد پای گذشته ایستاده ام
خودم را به خواب نبودنت می زنم
چشمهایم چقدر چرت می زنند
میان لالائی حقیقت
کجای این نبودنها
به بودنم می خندی


صفحه....
نوشته شده توسط تنها در ساعت 18:28
صفــــحــ ه سفــید زندگـیمــو سیــــاهـش کـــردی

لامـَـصـــب حـــداقـــل بـــرگــرد خَط خَطــــیاتـــو خاکســتریش کـن و از دردام

کـَــم کن و بــُــــرو......


تیغـــــــــــ......
نوشته شده توسط تنها در ساعت 18:23
تیغ دست نگه دار

بگذار با خاطرات ، کمی تنها باشم .


شاید راضی به فراموشیش شود .


تقصیر من نیست


دوست داشتن لیاقت می خواهد


زخـــــــــــــــــــــــــــــم....
نوشته شده توسط تنها در ساعت 20:59
دِلـَـــمـ،

پــُــر از زَخـــمـ هـــایـی سـتــ

کـِــه قـَــرار اسـتــ وَقتــی بـُـــزرگ شـُـدمـ

فـَــرامـــوشِشــــانــ کُنــمـ...!
.
.
.
.
.
.
مــَــن هَمـــان دُختــَــرکــی هَستــَـمــ

کِـــه اِنتخــــاب شُــدَمــ

بـَـــرای از دَسـتـــ دادن تـــو

نـَــه بیشتــــر و نَـــه کمتـــــر... !


بارانــــــــــــــــــــ....
نوشته شده توسط تنها در ساعت 23:34
زیر باران ایستاده ام منتظرت...

چتری روی سرم نیست...

می خواهم قدم هایت را با قطره های باران شماره کنم!

تو قبل از باران میرسی یا باران قبل از تو به پایان میرسد...!

من را ملالی نیست اگر صد سال هم زیر باران بدون چتر منتظرت بمانم...

نه از بوی یاس باران خورده خسته میشوم...

ونه از خاکی که باران غبار از آن ربوده است!

هروقت چلچله برایت نغمه دلتنگی خواند و خواستی دیوار را ازمیانمان برداری

بیا....

من تا آخرین قطره باران منتظرت می مانم

شاید...

شاید رنگین کمان پایان انتظار من باشد......


شاید...
نوشته شده توسط تنها در ساعت 23:27

شاید برای همیشه....

چکه میکنم، از روی سقفی شکسته

روی

اندامی که خاک گرفته است...

و تو...

چمدانت را بر میداری، بدون ِ حتی یادی از من

و میروی.

شاید برای همیشه....

به ...!


پنجره...
نوشته شده توسط تنها در ساعت 23:25
دلت گرفته....بیا اینجا خودتو خالی کن شاید تو هم مثل من آروم شدی.....

خواهش می کنم

پنجره را باز بگذار و برو ...
هوای دلم
به وسعت ِ تمام ِ حرف های نگفته ،
گرفته است !


بی تو.....
نوشته شده توسط تنها در ساعت 23:22
در دورترها نشسته ام

چون تو غمگین

در نگاه خسته ام

انتظاری تلخ به بغض نشسته

غروب لبخند

بر لبانم طرحی تازه بسته

ای مهربان محبوب من

بی تو

از تنهایی خویش هم تنهاترم

بی تو

در بهت ناباور پنجره اشنایی

در فصل غمگین تنهایی

قصه دلتنگیم را بر برگهای گل انتظارم

نوشتم خواندم

هزار بار در سکوت تنها شکستم........!!؟؟؟


نبودنتـــــــــــــــــــــــــ.......
نوشته شده توسط تنها در ساعت 19:10
نبودنتـــــ بهترین بهانهـــ استـــــ

برای
اشکــــــــ ریختنـــــ

ولی کاش بودی تا اشکهایمـــ از
شوق دیدارتـــــــ سرازیر میشد

کاش بودی و
دست ــــهای مهربانتــــــ

مرهم همهــــــ
دلتنگی ــهــــا و نبودن ـــهــایتـــــــ میشد

کاش بودی تا سر بهـــ روی
شانهـــ ـــهـــای مهربانتــــ میگذاشتم

و
دردــهــایم را به گوش تو می رساندم

بدون تو
عاشقی برایم عذابــــ استـــ


دل نوشته...
نوشته شده توسط تنها در ساعت 19:8
عاشقانه نوشتم تا عاشقانه بخوانند...

آنهایی که تنها دلیل بودنشان رازیست

که از یک گل در سینه دارند....

آنها که لحظه هایشان گذشت

به سادگی همان بارانی که بارید...

و خاطره های با هم بودن را از خاطرشان شست...!!!

آانان که تمام داراپیشان یک گل بود و یک دل که ان را نیز بخشیدند...

اما هرگز بهم نرسیدند...!!!!


کاش..
نوشته شده توسط تنها در ساعت 19:3

کــــــــــاش می فهمیدی قهـــــر میکنم کــــــ ــه

دستمــــــــو محکمتر بگیــــری...

که بلندتر بگی بـــــمــــــــــــــــــ ــــون...

همیـن!


یادت هست...
نوشته شده توسط تنها در ساعت 23:38
یادتــــــ هستــــــــــ نشستـــ ـے کنارم گفتـــــــــ ــے:


به چشمانمـــــــــ نگــاه کن


زیبا ترین تصویر دنیا در چشمـــان من استــــــــــ


نگـــاه کردمـــــــــ


پلکــــ زد ـے و


زیبــا ترین تصویر دنیا دیگر نبود!


باید همان روز مـ ـے دانستمــــ که به کوتاهی یک پلکـــ زدن از چشمــ تو

مــ ـے افتمـــــــــــ!!!


فاصله...
نوشته شده توسط تنها در ساعت 23:33
از من فاصله بگیر !

هر بار که به من نزدیک می شوی ، باور می کنم هنوز می شود زندگی را دوست داشت!

از من فاصله بگیر!

من خسته ام از امیدهای کوتاه


یه اتاق باشه …تو باشی منم باشم..
نوشته شده توسط تنها در ساعت 21:55


یه اتاق باشه …گرم گرم… روشن روشن
تو باشی منم باشم
کف اتاق سنگ باشه… سنگ سفید… تو منو بغل کردی که نترسم
که سردم نشه نلرزم
می دونی ؟
تو منو بغل کردی طوری که تکیه دادی به دیوار
پاهاتم دراز کردی… منم اومدم نشستم جلوت بهت تکیه دادم
دو تا دستاتو دور من حلقه کردی
بهت میگم چشماتو می بندی؟…می گی : آره
چشماتو می بندی
بهت می گم : قصه می گی تو گوشم ؟
می گی : آره
و شروع می کنی به قصه گفتن تو گوشم
آروم آروم… قصه می گی
یک عالمه قصه بلندو طولانی که هیچ وقت تموم نمی شه
می دونی ؟
می خوام رگمو بزنم
چون دست چپ… یه حرکت سریع… یه جمله ی عمیق بلدی ؟
نه وای !!! تو که نمی بینی
و نمی دونی که می خوام رگمو بزنم
تو چشماتو بستی نمی بینی …
من تیغ و از جیبم در میارم… نمی بینی که
سریع می برم
نمی بینی که خون فواره می کنه… روی سنگ های سفید و
نمی بینی که دستم می سوزه
من لبمو گاز می گیرم که نگم : آخ
که تو چشماتو باز نکنی و منو نبینی
تو داری قصه می گی و هیچ چیز رو نمی بینی
من دارم دستمو نگاه میکنم
دست چپمو… خون ازش میاد
می دونی ؟
دستمو می ذارم رو زانوهام
خون از روی زانوهام می ریزه کف سنگها
مسیرش قشنگه… حیف که چشمات بسته است
نمی بینی …
تو بغلم کردی نمی بینی که سردم شده
محکمتر بغلم می کنی تا گرمم شه
می بینی که نا منظم نفس می کشم
تو دلت می گی آخی …
نفسم گرفت… می بینی ولی محکم تر بغلم می کنی
سردتر می شم… می بینی که دیگه نفس نمی کشم
چشماتو باز می کنی و می بینی من مردم …می دونی ؟
می ترسم خودمو بکشم
از سرد شدن… از این هایی که مردن… از خون دیدن
ولی وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم
مردن خوب بود
آروم آروم… در کناره تو… و در آغوشه تو…
گریه نکن
من دیگه نیستم که ببوسمت… بگم خوشگل شدی
تو خیلی گریه می کنی
دلم می شکنه… دلم نازکه… نشکونش
باشه ؟
من مردم ولی تو باورت نمی شه
تکونم می دی که بیدار شم
فکر می کنی مثل همیشه قصه گفتی و من خوابیدم
می بینی نفس نمی کشم… ولی بازم باور نمی کنی
اونقدر محکم بغلم می کنی که گرمم شه... اما فایده نداره
من مردم … ولی برای تو زنده ام
پس هر شب به این باغ بیا… ولی گریه نکن
می خوام یه چیزی بهت بگم می دونی ؟
دوست دارم