گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر من و گوش به من کن
گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست
گفته بودم میکشمت آخر ... امروز .... دم غروب .... وقت اذان .... دلم را با اشک آب دادم ... رو به قبله خواباندمش ... یکـــ ... دو ... سه ... تمام شد ... دیگر بهانه ات را نمی گیرد!
چهارشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۰
نوشته شده توسط تنها در ساعت 18:31
کجای این دنیا ... پشت کدامین پنجره میتوان ایستاد و به تو فکر نکرد ... .. .عرق نشسته بر شیشه ها انگار پنجره شرمنده است به جای تو از بس چشم به راهت مانده ام
چهارشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۰
نوشته شده توسط تنها در ساعت 18:26
قوانین فیزیك را به چالش كشیده اي !
جایت خالیست ٬
ولی هوایت..
در دلم ٬
وزن سنگینی دارد ...!
چهارشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۰
نوشته شده توسط تنها در ساعت 18:25
گاهے اوقات
شاید تنها شادے زندگے ام این است
که هیچ کس نمے داند تا چه حد غمگینم
چهارشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۰
نوشته شده توسط تنها در ساعت 18:20
دلتنگـی، پیچیــده نیســت. یک دل.. یک آسمان.. یــک بغــض .. و آرزوهــای تـَـرک خـورده ! به همین ســادگـی ...!
تنها رفتن در اين جاده
در اين جاده سرد و بي انتها
بدون كوله باري از عشق
بدون تو
دشوار است
ومن تنها تر از هميشه
خاطره هاي ياد تو بر دوشم سنگيني مي كند
مي دانم كه نخواهي آمد
اما من باز هم منتظرم!
چهارشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۰
نوشته شده توسط تنها در ساعت 12:8
میدانی...
چه لذتی است...
وقتی شب ها
بی هوای بی هوا
راه گم می کنند رویاهایت
حوالیِ کابوس های شبانه من ...
چهارشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۰
نوشته شده توسط تنها در ساعت 12:6
شــــــــبگردی می کنــــم.
اما صدای نفــــــــــــس هایـــت را از پشــــــــت
هیچ پنــــــــــــــجره و دیواری نمیشـــــــــنوم
آســوده بخواب نازنیــــــــــــنم
شـــــــــ ــ ـ ـــــــهر در امن و امان اســـــــت
تنها خانه ی من اســت که در آتــــش میســـــــــــــــــوزد. ..
و به یاد همه ی خاطرهات مثل یک شبنم افتاده به خاک مغمونم
من صبورم اما...
بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم
بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند میترسم
من صبورم اما...
این بغض گران صبر نمی داند چیست !!!!
دوشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۰
نوشته شده توسط تنها در ساعت 18:49
نفست چقدر شبیه مردمک چشمم دودو … می زند
ترسیده ای ؟
خسته ای شبیه خودم؟
و هراسان شبیه ثانیه ها
سنگین مثل دقیقه ها و ساعتها را…
راستی قولهایت را به چه قیمت به عبور زمان فروخته ای؟
من هنوز کنار رد پای گذشته ایستاده ام
خودم را به خواب نبودنت می زنم
چشمهایم چقدر چرت می زنند
میان لالائی حقیقت
کجای این نبودنها
به بودنم می خندی
زیر باران ایستاده ام منتظرت...
چتری روی سرم نیست...
می خواهم قدم هایت را با قطره های باران شماره کنم!
تو قبل از باران میرسی یا باران قبل از تو به پایان میرسد...!
من را ملالی نیست اگر صد سال هم زیر باران بدون چتر منتظرت بمانم...
نه از بوی یاس باران خورده خسته میشوم...
ونه از خاکی که باران غبار از آن ربوده است!
هروقت چلچله برایت نغمه دلتنگی خواند و خواستی دیوار را ازمیانمان برداری
بیا....
من تا آخرین قطره باران منتظرت می مانم
شاید...
شاید رنگین کمان پایان انتظار من باشد......
یه اتاق باشه …گرم گرم… روشن روشن تو باشی منم باشم کف اتاق سنگ باشه… سنگ سفید… تو منو بغل کردی که نترسم که سردم نشه نلرزم می دونی ؟ تو منو بغل کردی طوری که تکیه دادی به دیوار پاهاتم دراز کردی… منم اومدم نشستم جلوت بهت تکیه دادم دو تا دستاتو دور من حلقه کردی بهت میگم چشماتو می بندی؟…می گی : آره چشماتو می بندی بهت می گم : قصه می گی تو گوشم ؟ می گی : آره و شروع می کنی به قصه گفتن تو گوشم آروم آروم… قصه می گی یک عالمه قصه بلندو طولانی که هیچ وقت تموم نمی شه می دونی ؟ می خوام رگمو بزنم چون دست چپ… یه حرکت سریع… یه جمله ی عمیق بلدی ؟ نه وای !!! تو که نمی بینی و نمی دونی که می خوام رگمو بزنم تو چشماتو بستی نمی بینی … من تیغ و از جیبم در میارم… نمی بینی که سریع می برم نمی بینی که خون فواره می کنه… روی سنگ های سفید و نمی بینی که دستم می سوزه من لبمو گاز می گیرم که نگم : آخ که تو چشماتو باز نکنی و منو نبینی تو داری قصه می گی و هیچ چیز رو نمی بینی من دارم دستمو نگاه میکنم دست چپمو… خون ازش میاد می دونی ؟ دستمو می ذارم رو زانوهام خون از روی زانوهام می ریزه کف سنگها مسیرش قشنگه… حیف که چشمات بسته است نمی بینی … تو بغلم کردی نمی بینی که سردم شده محکمتر بغلم می کنی تا گرمم شه می بینی که نا منظم نفس می کشم تو دلت می گی آخی … نفسم گرفت… می بینی ولی محکم تر بغلم می کنی سردتر می شم… می بینی که دیگه نفس نمی کشم چشماتو باز می کنی و می بینی من مردم …می دونی ؟ می ترسم خودمو بکشم از سرد شدن… از این هایی که مردن… از خون دیدن ولی وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم مردن خوب بود آروم آروم… در کناره تو… و در آغوشه تو… گریه نکن من دیگه نیستم که ببوسمت… بگم خوشگل شدی تو خیلی گریه می کنی دلم می شکنه… دلم نازکه… نشکونش باشه ؟ من مردم ولی تو باورت نمی شه تکونم می دی که بیدار شم فکر می کنی مثل همیشه قصه گفتی و من خوابیدم می بینی نفس نمی کشم… ولی بازم باور نمی کنی اونقدر محکم بغلم می کنی که گرمم شه... اما فایده نداره من مردم … ولی برای تو زنده ام پس هر شب به این باغ بیا… ولی گریه نکن می خوام یه چیزی بهت بگم می دونی ؟ دوست دارم
سلام به دوستای گلم من تنها هستم اهل کجا بیخیال مهم اینه که هستم راستی پروفایلم فعاله!!!!! ممنون از اینکه به وبلاگم اومدید امیدوارم مطالب براتون مفید و جالب باشه نظر یادتون نره و هر لحظه منتظر نگاه های زیباتون هستم به گروه من که عاشقم با عنوان جدید دلنبند که تش تلخیه بیاید https://telegram.me/joinchat/Ci1h9z0qEEz7vMLfVsTETQ ----------------------------- مجــــازی هستیم امــــا دلمــــــان مجازی نــــیست میشکند حواست به تایــــپ کردنت باشــــد! ----------------------------- ما دوتن مغرور
هر دو از هم دور
وای درمن تاب دوری نیست
ای خیالت خاطرمن را نوازش بار
بیش ازاین درمن صبوری نیست
بی تو من تنهای تنهایم
من به دیدار تو می آیم... ----------------------------- اینجا که من رسیده ام … ته دنیای بدون تو بودن است!! همانجایی که شاید فکرش را هم نمی کردی دوام بیاورم! ولی من ایستاده به اینجا رسیده ام! خوب تماشا کن… دلم هم تنگ نشده! یعنی دلم را همانجا پیش خودت گذاشتم … تو باش و دل من و همه فریادهایی که … ----------------------------- آنقــدر فـــریـــادهـــایـمــ را سکــوتـــ کـــردمــ...
کـــه اگـــر بــه چشمـــانــمــ بنگـــری،
کـــــــــــــر میشـویــ.... ----------------------------- منتظرتـ هستمـ! تا بار دگر، دستهایـ مرا بهـ معراجـ شانهـ هایتـ، ببریـ! انتظار دیدارتـ، هنوز با منـ است! سختـ و کشندهـ!! -----------------------------
آســـاטּ
نیـــست
در پـــس / خنـــــده هاےمصنوعــے /
گریـھ هاے دلتـــ♥ـــ را
در بـــے پــناهـــیت
در پشـــت هـــزاران دروغ
.
.
.
پـــــــنهاטּکنـــــے ----------------------------- با "هیچ کس نبودن "بهتراست از حضور اشتباه درکنار کسی بودن ----------------------------- روی سایه ایـــــ که به جا مانده از تو
چشــــم می کشم و دهانی که بخندد
به این همه تنهایی و انتـــظار ...
این خانه بعد از تو فقـــــط دیوار استـــــ
و تکه ذغالی که خطــــ می کشد
نیامدنتـــــــــ را ... ---------------------------- سـ ــکوتــ مے کنمــ و بهـ چشمآنـ ـم اجازهـ مے دهـ ـم تآ فریآد بزننــ ـد... و تـو مجبـ ـور مے شویــ گوشهآیتــ رآ محکمـ بگیرے ! تآ فریآد احسـ ـ ـ ـآس منــ پرده ے ِ وجدآنـ ـتــ رآ پآرهـ نکنــد... -------------------------- همیشـﮧ یادمـوטּ باشـﮧ ازاومدن یـکـے تو زندگیموטּذوق مرگ نشیم تا وقتے تنهاموטּ گذاشت و رفت دِق مرگ نشیم -------------------------- تنـهــــــــایی ... تقــــدیر مــن نیـــست ... تــرجــــیــح منـــــه ... ------------------------- روی تکه ای از بدنم برای او می نویسم که همیشه و همه جا با او باشم تا او شاد باشد. همان کسی که تنها عشق زندگی من است تا زمانی که قلبم از کار بایستد. ------------------------- از مرگ میترسم فقط بخاطر اشک های مادرم..... ------------------------- جــآی פֿـآلـیَـت را بآ فــَرض پــُر کـرבه ام حــَرآمــَش بـآב آنـکـــــ ﮧ پـُر کــرב جــآے مــَرآ ------------------------- تک درختم سوخت بذ ار جنگل بسوزد